رادیو ایرانی، رادیوی شما

تهیه کننده برنامه: فرزانه عمادی

داستانِ عاشقانۀ خسرو و شیرین، اثرِ نظامی — یولی ۲۰۲۶

شنوندگان گرامی، ادامه‌ی پخش برنامه‌های رادیویی ما به‌هیچ‌وجه به معنای عادی‌سازی شرایط موجود نیست. ما خوب می‌دانیم که وضعیت برای همه‌ی ما، چه در ایران و چه در خارج از […]
داستانِ عاشقانۀ خسرو و شیرین، اثرِ نظامی — یولی ۲۰۲۶

جدیدترین برنامه رادیو ایرانی

۱۰ راز شگفت انگیز توت فرنگی‌های شیرین

استاد جواد پارسای

استاد جواد پارسای، پداگوگ و پژوهشگر موزه در وین و عضو کمیته های مختلف بین المللی است و مطالعات پرشماری در زمینه تاریخ فرهنگی ایران منتشر کرده است.

پخش رادیو ایرانی، رادیوی شما

داستانِ عاشقانۀ خسرو و شیرین، اثرِ نظامی — یولی ۲۰۲۶

Werbung / Affiliate‑Link: Bei einem Kauf über diesen Link erhalten wir eine Provision. Für dich entstehen keine Mehrkosten
12Stück_Iran_Flagge-Löwe-Brosche

You are currently viewing a placeholder content from Cultural Broadcasting Archive, Verein zur Förderung digitaler Kommunikation. To access the actual content, click the button below. Please note that doing so will share data with third-party providers.

More Information '
'

شنوندگان گرامی،
ادامه‌ی پخش برنامه‌های رادیویی ما به‌هیچ‌وجه به معنای عادی‌سازی شرایط موجود نیست. ما خوب می‌دانیم که وضعیت برای همه‌ی ما، چه در ایران و چه در خارج از ایران، عادی نیست. ادامه‌ی این برنامه‌ها تنها با هدف فرهنگی، حفظ ارتباط، همراهی و زنده نگه‌داشتن صدا و گفت‌وگوست. در این روزهای دشوار، کنار هم می‌مانیم.

تهیه کننده و گوینده برنامه: فرزانه عمادی، سایت ایرانیان اتریش

————————-

داستانِ عاشقانۀ خسرو و شیرین، اثرِ نظامی — یولی ۲۰۲۶

جواد پارسای

نگر فردوسی به داستانِ عاشقانۀ خسرو و شیرین، بسیار دگرگونه است. در شاهنامه، داستان با بازگشت شیرین به نزدِ خسروپرویز، پس از ازدواج او با مریم، دخترِ قیصر روم، و تولدِ شیرویه آغاز شده است. در این زمان، درباریان مرگِ مریم، همسرِ رومیِ خسروپرویز، را نتیجۀ توطئۀ شیرین می‌دانند. در روایت فردوسی، شیرین دوست و معشوقۀ سال‌های جوانیِ خسروپرویز است. اما دربارۀ موقعیت اجتماعی او و پیشینۀ کنیز بودنش، سخنی به میان آورده نمی‌شود. سخنان موبدان و بزرگان ایران در برابر شیرین، از فرودستی و موقعیت اجتماعیِ پایینِ او حکایت می‌کند. از سوی دیگر، شیرین هنگام رویارویی با خسروپرویز، بر روی اسبِ زرین‌لگام نشسته است و این می‌تواند نشانۀ کنیز بودنِ شیرین و حضور او در یکی از حرمسراهای شاهی و تلاشش برای رفتن به مشکویِ زرین، یعنی کوشک و حرمسرای شاهی، و برخورداری از جایگاهی بالاتر باشد.

در متنِ چکامه‌های نظامی گنجوی، برخلاف برخی از روایت‌ها، شیرین شاهزاده‌ای از ارمنستان است که پس از درگذشتِ عمه‌اش، مهین‌بانو، به پادشاهیِ ارمنستان می‌رسد. او از نظرِ موقعیت اجتماعی، مرتبه‌ای هم‌ترازِ خسروپرویز دارد و زمانی که خسرو به او دل می‌بازد، جایگاهِ شیرین از وی بالاتر است؛ زیرا خسروپرویز در این زمان، پس از کنار گذاشته شدن از پادشاهیِ ایران، از ترسِ سپاهیانِ بهرام چوبین به ارمنستان پناه برده بود.

نظامی این داستان را به سفارشِ اتابکِ آذربایجان، «قزل ارسلان»، سروده است. اتابک از نظامی خواسته بود که داستانی عاشقانه بسراید، اما موضوعِ آن را مشخص نکرده بود. نظامی داستانِ خسرو و شیرین را برمی‌گزیند؛ داستانی که در همان محلِ زندگیِ او رخ داده بود و تا حدودی، بر طبقِ روایت‌های تاریخی، رویدادی واقعی به شمار می‌آمد. نظامی آن را شیرین‌ترین داستانِ دنیا دانسته است. این داستان پس از نظامی، از سویِ دیگر چکامه‌سرایان نیز بارها بازگویی و بازسازی شده است.

نظامی این اثر را با نظر به فردوسی و سرودۀ «ویس و رامین»، اثرِ فخرالدین اسعد گرگانی، سروده است. این منظومه ۶۱۵۰ بیت دارد و نظامی برای سرودنِ آن بیش از شانزده سال وقت گذاشته است. تاریخِ سرایشِ آن را میان سال‌های ۵۷۱ تا ۵۸۷ هجریِ خورشیدی نوشته‌اند. ساموئل ریچاردسون، رمانِ «پاملا» را با شباهتِ زیادی به داستانِ خسرو و شیرین نوشته است.

داستان چنین آغاز می‌شود

نظامی داستان را با تعریف و تفسیرِ عشق و عیش و نوشِ خسرو در خانۀ یک دهقان آغاز می‌کند. خسرو با همراهانِ خود به شکار رفته و شبانگاه به خانۀ دهقانی می‌رود و به شادخواری و نغمه‌پردازی با چنگ و نوا مشغول می‌شود.

بامدادان، اسبِ یکی از همراهانش به مزرعۀ دهقان می‌رود و از محصولِ مزرعه می‌خورد. غلامِ خسرو نیز به مزرعه می‌رود و غوره‌های انگور را تباه می‌سازد. این کارها موجبِ خشمِ پدرش، «هرمز چهارم»، می‌شود. او دستور می‌دهد غلام را به دهقان ببخشند، اسب را بکشند، چنگ را بشکنند و خانه را به صاحبخانه ببخشند.

با پادرمیانیِ بزرگانِ دربار، هرمز خسرو را می‌بخشد. در همان شب، خسرو در خواب پدربزرگِ خویش، خسرو انوشیروان، را می‌بیند که به او مژده می‌دهد به جای آن چهار رویدادِ ناگوار، چهار پیشامدِ خوب برای او روی خواهد داد: «شیرینِ دلبر» به جای آن غلام و غوره‌های ترش، شبدیز به جای اسبِ ازدست‌رفته، و به جای آن تخت و خانه، تختِ پادشاهی نصیبِ او خواهند شد؛ همچنین به جای آن چنگ، نوازندگیِ باربدِ پرآوازه نصیبِ او خواهد شد.

رویدادِ عشقِ شیرین

کمی بعد، شاپور، نقاشِ دربارِ خسرو، از شیرین و شبدیز سخن می‌شنود. خسرو، شاپور را به ارمنستان می‌فرستد تا پیامِ دلدادگیِ او را به شیرین برساند.

شاپور در ارمنستان، چهرۀ خسروپرویز را می‌کشد و آن را بر سرِ راهِ شیرین قرار می‌دهد. شیرین با دیدنِ نگارۀ خسرو، دلباختۀ او می‌شود. شاپور خود را به شکلِ مغی درمی‌آورد و در لباسِ یک مغ نزدِ شیرین می‌رود و داستانِ دلدادگیِ خسرو را برای او بیان می‌کند.

شاپور انگشترِ خسرو را نیز به شیرین می‌دهد و به او می‌گوید:

«فردا به دستاویزِ شکار، بر شبدیز بنشین و به تیسفون برو!»

روزِ بعد، شیرین به کنیزانش می‌گوید که عزمِ شکار دارد؛ اما بی‌خبر از آنان، سوارِ شبدیز می‌شود و به سویِ تیسفون می‌تازد. در راه به چشمه‌ای می‌رسد، لباس‌هایش را از تن درمی‌آورد و برهنه به شنا و آب‌تنی می‌پردازد.

از آن سو، خسروپرویز در تیسفون به نامِ خود سکه می‌زند. این کار موجبِ خشمِ پدرش می‌شود. خسروپرویز ناچار تیسفون را ترک می‌کند. بر سرِ راهِ خود به همان چشمه‌ای می‌رسد که شیرین در آن سرگرمِ آب‌تنی بود.

خسرو که هنوز شیرین را ندیده و نمی‌شناخت، با دیدنِ آن بانوی برهنه، شور و غوغایی در دلش پدید می‌آید. او پنهانی از پشتِ درخت، به تماشایِ شیرین می‌نشیند.

شیرین زمانی که از آب بیرون می‌آید و خسروپرویز را می‌بیند، دلش گرفتارِ آتشِ عشقِ او می‌شود. ولی عقلش به او نهیب می‌زند که شاید این مرد خسروپرویز نباشد. بی‌درنگ بر اسب سوار می‌شود و به سویِ تیسفون می‌راند.

شیرین زمانی که در تیسفون باخبر می‌شود خسرو از شهر گریخته است، اندوهگین می‌شود. او درخواست می‌کند در مرغزاری خوش و خرم قصری برایش بسازند تا در آنجا منتظرِ خسرو بنشیند.

خسرو پس از رسیدن به ارمنستان، شاپور را می‌بیند. شاپور خبرِ رفتنِ شیرین به تیسفون را به او می‌دهد. خسرو نزدِ مهین‌بانو، عمۀ شیرین، می‌رود.

مهین‌بانو که نگرانِ گم شدنِ شیرین بود، به پیشوازِ او می‌رود و پس از آنکه می‌شنود شیرین حالش خوب است، دلش آرام می‌گیرد. مهین‌بانو اسبی تیزرو به نامِ «گلگون» داشت که همتایِ شبدیز بود. او اسب را به شاپور می‌دهد تا نزدِ شیرین برود و او را به ارمنستان بیاورد.

در همین زمان، خبرِ مرگِ هرمز به خسرو، که در ارمنستان بود، می‌رسد. خسرو بی‌تاب می‌شود و سوار بر گلرنگ، به سویِ تیسفون می‌تازد. بدین‌گونه، هنگامی که شیرین به ارمنستان می‌رسد، خسرو را در آنجا نمی‌یابد.

در همین زمان، بهرام چوبین شورش کرده و تختِ شاهی را غصب می‌کند. ازاین‌رو، جانِ خسرو نیز به خطر می‌افتد. خسرو به ارمنستان می‌گریزد و به‌طورِ اتفاقی در شکارگاهی شیرین را ملاقات می‌کند.

آن دو از نام و نشانِ یکدیگر می‌پرسند و هنگامی که درمی‌یابند همان عاشق و معشوقِ گمشدۀ یکدیگرند، سر از پا نمی‌شناسند و غرقِ شادی می‌شوند.

مهین‌بانو به شیرین سفارش می‌کند:

«در بارگاهِ خسرو هزاران خوب‌رو هست. تو نباید فریب بخوری و گوهرِ خویش را از دست بدهی، مبادا خسرو، چون به کامِ خود رسید، تو را رها کند.»

شیرین با جان و دل قول می‌دهد که جز با ازدواج، با خسرو هم‌بستر نشود. هر شب بزمی برپا بود؛ اما خسرو همواره سرخوش بود و شیرین نیز پیوسته سرکشی می‌کرد. بدین‌گونه، شیرین گوهرِ خویش را پاس می‌داشت و خسرو را به شکیبایی دعوت می‌کرد.

سرانجام، شیرین با خسرو عهد می‌کند که او باید تختِ پادشاهی را از بهرام چوبین پس بگیرد. خسرو سوار بر اسب می‌شود و به سویِ روم می‌تازد.

قیصرِ روم سپاهی در اختیارِ خسرو می‌گذارد و دخترِ خود، مریم، را نیز به همسریِ او درمی‌آورد. آنگاه خسرو را برای فتحِ تیسفون راهی می‌کند.

در تیسفون، بهرام چوبین شکست می‌خورد و متواری می‌شود. خسروپرویز بر تختِ پادشاهی می‌نشیند. در همین زمان، مهین‌بانو از دنیا می‌رود و تختِ پادشاهیِ ارمنستان نیز به شیرین می‌رسد. اما مریم مانعِ رسیدنِ خسرو و شیرین به یکدیگر می‌شود.


گلچینی از چکامه‌های عاشقانۀ بوستانِ ادبِ فارسی

در واژه‌نامۀ فارسیِ «غیاث‌اللغات»، به دنبالِ واژۀ «عاشق» نگردید. در شرحِ واژۀ «عشق»، اما، لغت‌نامه چنین می‌نویسد:

«بالکسر، بسیار دوست داشتنِ چیزی»؛ از منتخب.

عشق نزدِ پزشکان، بیماری‌ای از نوعِ جنون است که از دیدنِ صورتی زیبا پدید می‌آید.

عبدالرزاق، شارحِ ظهوری، از شرحِ «اسباب و فتوحات‌الحکم» نقل کرده است که «عشق» مأخوذ از «عَشَقِه» است و آن گیاهی است که آن را «لبلاب» نیز می‌گویند. چون بر درختی بپیچد، آن را خشک می‌کند. حالتِ عشق نیز نسبت به هر دلی که بر آن عارض شود چنین است: صاحبِ آن را خشک و زرد می‌کند.

در ادبیاتِ فارسی، بخشی بسیار پراحساس، با داستان‌ها و رخدادهایی زیبا و غنی فراهم آمده است که در جایِ خود، بخشی ارزشمند از ادبیات به شمار می‌آید.

این بخش از اسطوره‌های ایرانی سرچشمه گرفته و قلمروِ افسانه‌های ایرانی را به‌گونه‌ای گسترده دربرگرفته است. نوشته‌های عشقی یا عاشقانه نیز بخشِ درخورِ توجهی را به خود اختصاص داده‌اند. چکامه‌های عاشقانه در دفترِ شعرِ هر شاعری، از سده‌های پیشین تا امروز، بسیار روح‌انگیز و گسترده بوده‌اند.

در گزارشی می‌خوانیم: عشق یا دلدادگی، حسی است که به معنای دوست داشتنِ شدیدِ کسی یا چیزی است. همچنین احساسی عمیق، علاقه‌ای لطیف یا جاذبه‌ای شدید است.

پیچیدگیِ مفهومِ عشق

عشقِ شهوانی: زمانی بروز می‌کند که علاقه‌ای شدید به فردِ مقابل، تنها با هدفِ برطرف کردنِ شهوتِ جنسی باشد.

عشقِ معنوی: این عشق با نگاهی پاک و بی‌گناه آغاز می‌شود و آرام‌آرام شدت می‌گیرد.

عشق، باور و احساسی عمیق، شدید و لطیف است. با این وجود، کلمۀ «عشق» در شرایطِ گوناگون، معانیِ گوناگونی را بازگو می‌کند. افزون بر عشقِ رمانتیک که آمیخته‌ای از احساسات و میلِ جنسی است، انواعِ دیگری از عشق، مانند عشقِ عرفانی، عشقِ افلاطونی، عشقِ مذهبی، عشق به خانواده، عشق به همسر، عشق به فرزند و عشق به دوست را نیز می‌توان در این مقوله جای داد.

در گذشته تصور می‌شد که واژۀ عشق ریشۀ عربی دارد؛ ولی عجیب است که این واژه همتایِ عربی یا عبری ندارد. دیدگاهِ جدیدِ پژوهشگران این است که واژۀ «عشق» از واژۀ اوستاییِ iška، به معنایِ خواست، خواهش و گرایش، ریشه می‌گیرد. همچنین، به گواهیِ بهرام فره‌وشی، این واژه در فارسیِ میانه به شکلِ išt، به معنایِ خواهش، گرایش، دارایی و توانگری، به کار می‌رفته است.

فردوسی نیز که برای پاسداری از زبانِ فارسی، از به‌کار بردنِ واژه‌های عربی آگاهانه و هوشمندانه خودداری می‌کند، واژۀ عشق را به آسانی و با انگیزه به کار می‌برد. با آنکه آزادیِ سرایش به او توانایی می‌دهد واژۀ دیگری را جایگزینِ عشق کند، واژۀ «حُب» را به کار نمی‌برد.

در زبانِ فارسی، به کسی که نسبت به فردی دیگر احساسِ عشق دارد، «دلداده» یا «عاشق» و به کسی که موردِ عشقِ طرفِ دیگر است، «دلبر»، «دلربا» یا «معشوق و معشوقه» می‌گویند.

واژۀ عشق در ادبیاتِ فارسی، به‌ویژه ادبیاتِ غنایی، جایگاه و اهمیتی ویژه و والا دارد. بسیاری از شاعرانِ فارسی‌گو دربارۀ عشق و عاشقی، تعریفِ معشوقه و سختی‌های عاشقی، اشعاری با ارزشِ ادبیِ والا سروده‌اند.

در مذهبِ شیعه، دربارۀ عشقِ انسان به خدا نیز چکامه‌هایی ساخته و پرداخته شده است که در مقولۀ عرفان و مذهب می‌گنجند.

بررسیِ معنایِ عشق

در نگارشِ چینیِ سنتی، برای مفهومِ عشق، نشانه‌ای وجود دارد: این نشانه از یک قلب تشکیل شده و دارای معناهایی مانندِ «کشش»، «احساس» یا «تفاهم» است و احساسی ارزشمند را یادآوری می‌کند.

اگرچه تعریفِ دقیقِ واژۀ عشق کاری بسیار دشوار است و به بحثی طولانی و دقیق نیاز دارد، جنبه‌های گوناگونِ آن را می‌توان از راهِ بررسیِ شعرهای «عشق» یا «عاشقانه» شرح داد.

عشق به عنوانِ یک احساسِ مثبت و شکلی بسیار نیرومند از دوست داشتن شناخته می‌شود. در نقطۀ مقابلِ آن، تنفر یا بی‌احساسیِ محض قرار دارد.

«عشق» در معنایِ عامِ خود، بیشتر بر وجودِ رابطۀ دوستانه میانِ دو نفر دلالت دارد. عشق معمولاً نوعی توجه و اهمیت دادن به یک شخص یا موجودی دیگر است. گاهی این عشق متوجهِ خودِ شخص نیز می‌شود که معنایِ «خودشیفتگی» دارد.

دربارۀ مفهومِ عشق، دیدگاه‌های گوناگونی وجود دارد. گروهی وجودِ عشق را انکار می‌کنند. گروهی نیز آن را مفهومی انتزاعی می‌دانند و تاریخِ ورودِ این واژه به زبانِ انسان‌ها و در واقع اختراعِ آن را در جریانِ سده‌های میانه یا اندکی پس از آن می‌دانند. این نگرش با گنجینۀ باستانیِ موجود در زمینۀ عشق و شاعری در ایران در تضاد است.

گروهی دیگر می‌گویند: «عشق وجود دارد و مفهومی صرفاً انتزاعی نیست؛ اما نمی‌توان آن را تعریف کرد و به‌راستی کمیتی معنوی است.»

برخی از روان‌شناسان بر این باورند که عشق، به عاریت سپردنِ «مرزهایِ خودی» یا «حبِ نفس» به اشخاص و اشیایِ دیگر است. عده‌ای نیز می‌کوشند عشق را از جلوه‌هایِ آن در زندگیِ امروزی بشناسند.

چندگونگیِ فرهنگی میانِ کشورها و اقوامِ گوناگون، دستیابی به معنایی همگانی و فراگیر برای واژۀ «عشق» را دشوار ساخته است.

در توصیفِ واژۀ عشق ممکن است عشق به یک نفس یا باور، عشق به یک قانون یا مؤسسه، عشق به جسم و بدن، عشق به طبیعت، عشق به خوراکی، عشق به پول، عشق به آموختن، عشق به قدرت، عشق به شهوت یا عشق به انواعِ مفاهیمِ دیگر در نظر باشد.

«عشق» مفهومی انتزاعی است که تجربه کردنِ آن بسیار آسان‌تر از توصیفش است. به علتِ پیچیدگیِ مفهومِ عشق و انتزاعی بودنِ آن، بحث دربارۀ این واژه گاهی به کلیشه‌هایِ ذهنی خلاصه می‌شود و دربارۀ آن، گل‌واژه‌هایِ بسیاری نیز وجود دارد.

«عشق» همه‌جا را تسخیر کرده است. آوازِ گروهِ بیتلز می‌گوید:

«همه چیزهایی که به آن‌ها نیاز داری، عشق است.»

برتراند راسل نیز عشق را یک «ارزشِ مطلق» می‌داند که در برابرِ ارزشِ نسبی قرار دارد.

به سرودۀ ملک‌الشعرایِ بهار نیز اشاره کنم که می‌گوید:

روحِ پدرم شاد که می‌گفت به استاد
فرزندِ مرا عشق بیاموز و دگر هیچ

عشق در ادبیاتِ فارسی

هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم، خجل باشم از آن

کلامِ مولانا در همه حال چیزی جز عشق نیست. عشق، مانندِ برخی از اجزایِ جهان، حقیقتی سیال، مواج و درنگ‌ناپذیر است و تفسیرِ آن در دفتر و کتاب نمی‌گنجد.

عشق جز دولت و عنایت نیست
جز گشادِ دل و هدایت نیست

عشق را بوحنیفه درس نگفت
شافعی را در او روایت نیست

بایزیدِ بسطامی می‌گوید:

بنمود جا به کشورِ بی‌منتهایِ عشق
تا رفت دیده و دلِ من در هوایِ عشق

انسان شود کسی که دهد دل برایِ عشق
بیگانه باشد او، نشود آشنایِ عشق

دانشورانِ ناصری

عشق در کلامِ شاه نعمت‌الله ولی

در بدن، روحِ ما روان از عشق
تن به جان زنده است و جان از عشق

بازجو ذوقِ عاشقان از عشق
عشق داند که ذوقِ عاشق چیست

جود عشق است و باشد آن را عشق
هرچه در کائنات موجود است

عاقلان‌اند، عاقلان از عشق
عاشقان عشق را به جان جویند

می‌دهد بنده را نشان از عشق
نعمت‌الله که میرِ مستان است

بسطام نامِ شهری در ایران است و بهتر است با الفبای فارسی «بسطام» نوشته شود.

دیدگاه‌هایِ لغوی دربارۀ عشق

اگرچه در تعریفِ عشق و ماهیتِ آن در لغت‌نامه‌هایِ گوناگون، شباهت‌هایی وجود دارد و بیشترِ لغت‌نامه‌ها عشق را نوعی تعهد، دلسوزی، شفقت و شهوت می‌دانند که در همۀ انسان‌ها وجود دارد، میانِ این فرهنگ‌ها اختلاف‌هایی نیز دیده می‌شود.

برای مثال، در هند که معمولاً ازدواج طبقِ روالِ تعریف‌شده و سنتی صورت می‌گیرد، بر این باورند که عشق ضرورتِ اولیه برای ازدواج نیست و عشق پس از ازدواج به وجود می‌آید؛ در حالی که در فرهنگِ غرب، عشق لازمۀ ازدواج است.

در ایران برای بیانِ پدیدۀ عشق، واژگانِ بسیاری به چشم می‌خورد که برخی از آن‌ها از زمان‌هایِ دور وجود داشته‌اند. در متونِ اوستا و گاتاها بارها از مهر و دوستی سخن به میان آمده است. در متونِ به‌جامانده از زبانِ فارسیِ میانه نیز این مقوله وجود دارد.

واژگانی مانندِ «آغاشه» در اشعارِ رودکی به چشم می‌خورد. مهر، عشق، آغاشه، شیفتگی، ایشکای، دلدادگی و شیدایی، همگی از واژگانی هستند که در ایران‌زمین برای پدیدۀ عشق به کار رفته یا می‌روند.

در دیوانِ شاعران نیز بخشی از داستان‌هایِ شاهنامه یا اشعارِ نظامیِ گنجوی، خواجویِ کرمانی، عیوقی، جامی، وحشیِ بافقی، اهلیِ شیرازی و برخی دیگر، به بیانِ داستان‌هایِ عاشقانه اختصاص یافته است.

بسیاری از شاعران نیز در زمینۀ بررسیِ ماهیتِ عشق، جدا از تعریفِ صوفیانه، کار کرده‌اند؛ مانندِ حافظ، سعدی، باباطاهر، خیام و رودکی که هم غزل و رباعیِ عاشقانه و سوزناک دارند و هم به بررسیِ ماهیت و کارآمدیِ عشق پرداخته‌اند.

در ادبیاتِ صوفیانه، عشق راهی برای رسیدن به خدا، حق و محبت است. انسان برای جذب شدن در راهِ خدا و جدا شدن از دنیا، علاقه‌هایِ ذاتی را در درونِ خود می‌پروراند و به حالتی از جذب در راهِ حق می‌رسد که به آن «عشقِ عرفانی» می‌گویند.

اشعارِ بی‌شماری دربارۀ عشق سروده شده است که در آن‌ها، عاشق، معشوقِ خود را تا جایگاهِ خدایی فرامی‌برد. مولوی، عطار، ابوسعید ابوالخیر و سناییِ غزنوی از این دسته شاعران هستند.

پاره‌ای از شاعران و مداحانِ چاپلوس نیز در وصفِ ممدوحانِ خود، که گاه معشوقه‌هایِ آنان بوده‌اند، از عبارت‌ها و مثل‌هایِ عاشقانه بسیاری استفاده کرده‌اند. انوری، عنصری، عسجدی و فرخیِ سیستانی از این دسته شاعران هستند که از چاپلوسانِ دربارِ محمودِ غزنوی بودند.

معشوق یا معشوقه در ادبیاتِ فارسی

معشوق در ادبیاتِ فارسی نامِ فردی است که موردِ عشق قرار گرفته و در برابرِ او، عاشق قرار دارد.

دستگاهِ دینی در ایران، در هر زمان کوشیده است برداشت از معشوق در ادبیاتِ فارسی را به خدا منسوب کند. این گروه از سردمدارانِ مذهبی، برای صیانت از حریمِ دینیِ خود و برای نکوهشِ «عشقِ انسان به انسان»، کوشیده‌اند دختران و پسران را از این مقوله دور نگه دارند.

در بسیاری از کتاب‌هایِ تربیتیِ دینی، خواندنِ داستان‌هایِ عشقی را برای دختران ممنوع کرده‌اند. گروهی از این افراد حتی دختران را از خواندنِ سورۀ «یوسف» در قرآن نیز منع می‌کنند تا مبادا هوسِ «عشق و عاشقیِ» یوسفِ پیامبر و زلیخا، همسرِ عزیزِ مصر، آنان را از راه به در کند.

طنزی می‌گوید: «از زمانی که عکسِ دخترانِ دورانِ قاجار را دیدم، تازه فهمیدم چرا حافظ و مولانا عاشقِ خدا بودند!»

عشق در ادبیاتِ فارسی دارای مراحل و شرایطی است و عاشقِ واقعی به شخصی گفته می‌شود که در راهِ رسیدن به معشوق، از جان و مال و مادیات دست کشیده و تنها متوجهِ معشوقِ خویش باشد.

مقولۀ عشق را با رباعیاتِ عاشقانۀ باباطاهرِ همدانی، که به «باباطاهرِ عریان» شهرت دارد، پی می‌گیریم:

رباعیاتِ عاشقانۀ باباطاهر

اگر یارِ مرا دیدی به خلوت
بگو ای بی‌وفا، ای بی‌مروت
گریبانم ز دستت چاک‌چاک است
نخواهم دوخت تا روزِ قیامت


دلی دیرم خریدارِ محبت
کز او گرم است بازارِ محبت
لباسی دوختم بر قامتِ یار
ز پودِ محنت و تارِ محبت


محبت آتشی در جانم افروخت
که تا دامانِ محشر بایدَم سوخت
عجب پیراهنی بهرِ من بریدی
که خیاطِ اجل می‌بایدش دوخت


به صحرا بنگرم، صحرا تو وینم
به دریا بنگرم، دریا تو وینم
به هر جا بنگرم، کوه و در و دشت
نشانِ رویِ زیبایِ تو وینم


نپرسی حالِ یارِ دلفکارت
که هجران چون کند با روزگارت
تو که روز و شبان در یادِ مویی
هزاران عاشق با من چه کارت؟


سیاهیِ دو چشمانت مرا کشت
درازیِ دو زلفانت مرا کشت
به قتلم حاجتِ تیر و کمان نیست
خمِ ابرو و مژگانت مرا کشت


تو دوری از برم، دل در برم نیست
هوایِ دیگری اندر سرم نیست
به جانِ دلبرم کز هر دو عالم
تمنایِ دگر جز دلبرم نیست


نمی‌دانم دلم دیوانۀ کیست
کجا آواره و در خانۀ کیست
نمی‌دانم دلِ سرگشتۀ من
اسیرِ نرگسِ مستانۀ کیست


دلم بی‌وصلِ تو شادی مبیناد
ز درد و محنت آزادی مبیناد
خراب‌آبادِ دل بی‌مقدمِ تو
الهی هرگز آبادی مبیناد


دو چشمم دردِ چشمانت بچیناد
مباد روزی که چشمم تو را نبیند
شنیدم رفتی و یاری گرفتی
اگر گوشم شنید، چشمم نبیند


اگر زرین‌کلاهی، عاقبت هیچ
اگر خود پادشاهی، عاقبت هیچ
اگر مُلکِ سلیمانت ببخشند
در آخر خاکِ راهی، عاقبت هیچ


غمِ عشقت بیابان‌پرورم کرد
فراقَت مرغِ بی‌بال‌وپرم کرد
به من واجی: صبوری کن، صبوری
صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد


هر آن‌کس عاشق است، از جان نترسد
یقین از بند و از زندان نترسد
دلِ عاشق بود گرگِ گرسنه
که گرگ از هی‌هیِ چوپان نترسد


خوشا آنان که سودایِ تو دیرند
که سر پیوسته در پایِ تو دیرند
به دل دیرم تمنایِ کسانی
که اندر دل تمنایِ تو دیرند


به رویِ ماهت، ای ماهِ ده و چار
به سروقدِ تو، ای زیبنده‌رخسار
که جز عشقت خیالی در دلم نیست
به دیاری ندارم من سر و کار


خوشا آنان که با تو همنشین‌اند
همیشه با دلِ خرم می‌نشینند
همین بی‌رسمِ عشق و عشقبازی
که گستاخانه آیند و تو را بینند


خوشا آنان که هر شام تو وینند
سخن با تو گویند و با تو نشینند
من که پایم نمی‌رسد که آیم تو را بینم
بروم آنان ببینم که تو را بینند


ز دل نقشِ جمالت درنشین، یار
خیالِ خط و خالت درنشین، یار
مژه سازم به دورِ دیده پرچین
که تا بینم خیالت درنشین، یار


جدا از رویت، ای ماهِ دل‌افروز
نه روز از شب شناسم، نه شب از روز
وصالت گر مرا گردد میسر
همه روزم شود چون عیدِ نوروز


خدایا خسته و زارم از این دل
شب و روزان در آزارم از این دل
من از دل نالم و دل نالد از من
ز من بستان که بیزارم از این دل


ز بویِ زلفِ تو مفتونم، ای گل
ز رنگِ رویِ تو دلخونم، ای گل
منِ عاشق ز عشقت بی‌قرارم
تو چون لیلی و من مجنونم، ای گل


به عشقت، ای دلارا، ننگروستم
نویدِ وصلِ تو تا نشنوستم
به دل تخمِ وفایت کاشتم، آخر
بجز اندوه و خواری ندرَوُستم


به شب یادِ تو، ای مه‌پاره، هستم
به روز از درد و غم بیچاره هستم
تو داری در مقامِ خود قراری
منم که در جهان آواره هستم


ز عشقت آتشی در بوته دیرم
در آن آتش دل و جان سوته دیرم
سگت گر پا نهد بر چشمم، ای دوست
به مژگان خاکِ راهش روفته دیرم


خوشا روزی که دیدارِ تو وینم
گل و سنبل ز رخسارِ تو چینم
بیا بنشین که تا بینم شب و روز
جمالت، ای نگارِ نازنینم


ز وصلت تا به کی فرد آیم و شم
جگرپرسوز و پردرد آیم و شم
به من گویی که در کویِ من نیایی
من تا کی با رخِ زرد آیم و شم


ز هجرانت هزار اندیشه دیرم
همیشه زهرِ غم در شیشه دیرم
ز ناسازیِ بخت و گردشِ چرخ
فغان و آه و زاری پیشه دیرم


گلستان جایِ تو، ای نازنینم
من در گلخن به خاکستر نشینم
چه در گلشن، چه در گلخن، چه صحرا
چو دیده واگرم، جز تو نوینم


بیا جانا، دلِ پردردِ من بین
سرشکِ سرخ و رویِ زردِ من بین
غمِ مهجوری و دردِ صبوری
همه بر جانِ غم‌پروردِ من بین


مرا ای دلبر، مرا با تو کار است
وگرنه در جهان بسیار یار است
کجا پروایِ چون من سوخته‌دلی داری
چو من بلبل به گلزارت هزار است


دلم میلِ گلِ رویِ تو دارد
سرم سودایِ گیسویِ تو دارد
اگر چشمم به ماهِ نو کند میل
نظر بر طاقِ ابرویِ تو دارد


هزاران لاله و گل در جهان است
همه زیبا به چشمِ دیگران است
شقایقِ من به زیبایی در این باغ
سرافرازِ همۀ شقایق‌هاست


مرا دیوانه و شیدایِ خود داری
مرا سرگشته و رسوایِ خود داری
نمی‌دانم دلم دارد کجا جای
همین دانم که دردی جایِ خود داری

 

داستانِ عاشقانۀ خسرو و شیرین، اثرِ نظامی — یولی ۲۰۲۶

از پروژه های: