You are currently viewing a placeholder content from Cultural Broadcasting Archive, Verein zur Förderung digitaler Kommunikation. To access the actual content, click the button below. Please note that doing so will share data with third-party providers.
More Information '
اندیشۀ سه تا یکتایی (دیالکتیکی) و فرهنگ ایران بخش ۱ دسامبر ۲۰۲۵
جواد پارسای
سه تا یکتایی، در فرهنگ ایران، برپایۀ فرهنگ زنخدایی استوار است. در روندِ آفریدن، همافرینی جهان، با همبود آسمان و زمین، انبازِ هم بودند. آسمان و زمین باهم، بشکل یک نخم مرغ بودند. پوستِ سراسرِ این تخم مرغ، «خرم» نامیده شد. نخستین روز سال و نخستین روز ماه نیز بنام زنخدای، دِی نامیده شد. این نامگذاری در زبان «هند و اروپایی» جایگرفته و این همان واژه ای است که در زبان انگلیسی (هند و اروپایی) با معنای «روز» بکارمیرود.
این روز، در ایران، «فرخ» هم نامیده میشود. زردشتیان این روز را، روز آهورا «آهورامزدا» نامیدند. البته، آهورامزدا پیش از الهیات زردشتی، معنای «آناهوما» یعنی همین «خرم» یا ستارۀ «مشتری» را داشته است.
در استورۀ ایرانی،جام جم، بمعنای سرچشمۀ بینش در انسان است. فرهنگ زنخدایی، در ایران از پیشینۀ چندهزارساله برخوردار است و ریشه از دوران «مادرسالاری» دارد. «سیمرغ» و «مهر» نیز دو نام زنخدای ایران، «خرم» هستند.
اورنگ کو؟ گلچهره کو؟ نقش وفا و مهر کو؟
حالی، من اندر عاشقی، داوِ (دیوانگی) تمامی میزنم حافظ
از نگر فیزیکدانان سه گونه حرکت (جنبش) تعریف شده است: حرکت دینامیکی، حرکت مکانیکی و حرکت دیالکتیکی.
حرکت دینامیکی را در وجود هر شیئی جاندار و بیجان میشناسیم که در جانداران به آن «رُشد» میگویند. موجودات بیجان، گذشت زمان را بر خود هموارمیکنند. قلوه سنگ امروزی، یعنی «قلوه سنگی» که یکروز از عمرش گذشته است.
این دو حرکت را در وجود گیاهان نیز تشخیص می دهیم. گیاهان و نباتات رشدمیکنند و بزرگتر میشوند ولی نمی توانند از جایی که کاشته شده اند، بجایی دیگر بروند. یعنی، گیاهان (نباتات) فقط دارای حرکت «دینامیکی» هستند.
جانداران (حیوانات) نیز رشد میکنند، بزرگ می شوند، ولی از جایی بجای دیگر نیز می روند. یعنی، حیوانات و انسان دارای دو حرکت: «دینامیکی و مکانیکی» هستند. ولی، هر سه مورد، موجودات بیجان، نباتات و جانداران حائز هر سه حرکت: دینامیکی، مکانیکی و دیالکتیکی هستند.
هرگاه، دو دیدگاه فلسفی در تضاد با همدیگر باشند، کُنشی خرَدگرایانه رخ میدهد که آن دو را در یک نظریه جدید، جمع کند، که همان دیالکتیک است. از نظر هگل و مارکس این امر، جبری و ذاتیِ خرَد است پنج سده پیش از زایش مسیح، هراکلیتوس(فیلسوف یونانی)، نخستین کسی بود که واژۀ «دیالکتیک» را بکاربرد. او براین باور بود که جهان هستی همواره در حال دگرگونی و حرکت است و هیچ چیز پابرجا (ثابت) نیست.
افلاتون، واژۀ دیالکتیک را به روش ویژۀ خود معناکرد که هدفش دستیابی به شناخت حقیقتی بود که به باور او، از راه انتهاجِ (راه جستن، بحث و گفتگوی) عقلی و همراه با عشق، باید نفس انسانی را بسوی درک کلیاتی، که حقایق عالم هستند، راهنمایی کرد. او، راه ویژۀ خود را برای کسب این نوع روش و شناخت، «دیالکتیک» نامید و همۀ آثارش را نیز به شیوۀ بحث و گفتگو یا به روش دیالکتیکی نوشت. از اینرو، شیوۀ «بحث و گفتگو» با شیوۀ «دیالکتیکی» همسان بکارمیرود.
مولانا میگوید: اگر همۀ وجود آدمی چشم شود،
«چشم گردد مو به مویِ عارفان»،
آنگاه آنان میتوانند به یاریِ توانایی هایِ دیگر، از مرز ادراک نیز بگذرند و به «وقوف»، یعنی «آگاهی» برسند و آنگاه میتوانند به «شناخت هستی» نیز معرفت پیداکنند. سعدی هم میگوید:
رسد آدمی بجایی که بجز خدانبیند.
خدا، همان هستی بیآغاز و بیفرجام (بیانتها) است. ولی ما، هستی دریا و آسمان را در اندیشۀ خود ازهم جداکرده ایم. دریا و آسمان، در «شمار هستی» از یکدیگر جدا نیستند و ازآنروی که «پندار= تخیل»، اندیشه را در تکاپویش تنها نمیگذارد، این اندیشۀ ما است که دریا را همچون آینه دربرابر آسمان میگذارد، چه، آسمان در دریا دیده میشود وگرنه، بخشی از هستی است که در اندیشۀ ما پیکر می پذیرد و مادی میشود.
دیالکتیکِ هگلی
هِگِل با تکیه بر «مفهومی» که هراکلیتوس ساخته بود، در ادامۀ نظریۀ وی، منطق و روش ویژۀ خود را برای کشف حقایق، «دیالکتیک» نام گذارد. وی، وجود تضاد و تناقص را شرط تکامل اندیشه و پرهام (طبیعت) میدانست و براین باور بود که «تز» بهنگام تولد «آنتی تز» را نیز باخود دارد. این دو باهم «سنتز» نامیده میشوند.
در مکتب فلسفیِ مارکسیستی، واژۀ دیالکتیک بمعنای حرکت و دگرگونی در همۀ جنبههای مادی، اجتماعی، اقتصادی، اخلاقی و طبیعی بکاررفت. بدین ترتیب، فلسفۀ دیالکتیک در این مکاتب چیزی جز مطالعۀ طبیعت و جامعۀ در حال دگرگونی، نیست.
مارکس و انگلس نظرات مادی خود را براساس منطق هگل تشریح و تبیین کردند و از همینجا بود که اصطلاح «ماتریالیسم دیالکتیک» بوجود آمد.
در حقیقت، ماتریالیسم دیالکتیک، ترکیبی است از فلسفه مادی قرن هجدهم و منطق هگل که مارکس و انگلس این دو را به یکدیگر مرتبط کردند. هراکلیتوس نخستین کسی بود که این واژه را بکاربرد. او، عقیده داشت که در یک رودخانه دوبار نمیتوان شناکرد چون نه آن رودخانه همان رودخانه پیشین است و نه آن آدم همان آدم پیشین. اما هگل به این واژه پر و بال داد و آن را بنام خودش به ثبت رسانید.
حافظ میگوید:
آن همه عکس مِی و نقشِ مخالف که نمود
یک فروغِ رخ ساقی است که در جام افتاد
از نگرِ فرهنگ ایرانی، انسان با امر و نهی، گوش فرادادن به موعظه های اخلاقی و دینی، نیکوسرشت نمیشود. انسان با جستن و یافتن «بنِ انسان در خود» پیدایش مییابد. انقلاب و دگرگونی بنیادین، در یافتن بنِ انسان و رسیدن به بنِ انسان، که بنِ کیهان نیز هست، ممکن میگردد. مسئلۀ انسان (مردم)، انسان شدن (مردم شدن) است. کسیکه بنیادین میشود، انسان میشود. انسان، انسان است، چون آرزوی انسان شدن دارد.
دی، شیخ با چراغ همی گشت دور شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند: «یافت مینشود، جُسته ایم ما»
گفت: «آنکه یافت مینشود، آنم آرزوست» مولانا جلال الدین رومی
این آرزوی انسان شدن، انسان را به جستجو و یافتن «بُنِ انسان» درخود، میکشاند. انسان، در آغاز باید از خود انتظار انسان شدن را داشته باشد.
سخن میرفت دوش از «لوحِ محفوظ»
نگه کردم که جام جم نباشد؟
هر آنکس کو از «این» یک جرعه نوشید
مر او را، کعبه و زمزم نباشد عطار
«دل»، یا «اندرونِ انسان»، جامجم میجست. ولی، بودنِ آن را در وجود خودش فراموش کرده بود و سراغ آنچه را که در خود داشت، از دیگران میگرفت.
سالها دل طلبِ جامِ جم از ما میکرد
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد
گوهری کز صدفِ کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگانِ لبِ دریا میکرد
مشکلِ خویش بَرِ پیرِ مُغان بُردم دوش
کاو به تأییدِ نظر، حلِّ معمّا میکرد
دیدمش خُرَّم و خندان قدحِ باده به دست
واندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
گفتم این جامِ جهانبین به تو کِی داد حکیم؟
گفت آن روز که این گنبدِ مینا میکرد حافظ
یعنی، حافظ بر این باور بود که «جام جم» از همان روز نخست آفرینش، در وجود انسان، وجود داشت. انگارگرایان که استدلالشان برپایۀ باورها و نهاده های دینی استوار است، میگویند: خداوند «خرد بینا» را در وجود انسان به ودیعه گذاشته است و آنگاه میگویند: «انسان در برابر برخورداری از نیروی سنجش خرد، تکالیفی و مسئولیت هایی برعهده دارد که باید بدانها توجه کند». از و با این گفتار، می خواهند انسان را در برابر بهره برداری از سنجش خرد، محدود سازند. ولی، عماد خراسانی، با بیانی نغز و نیشدار، میگوید:
اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته نظری ست
گر نظر پاک کنی، کعبه و بتخانه یکی ست!
پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یکی ست
حرم و دیر یکی ست، سُبحه و پیمانه یکی ست
هر کسی، قصۀ شوقش به زبانی گوید
چون نکو مینگرم، حاصل افسانه یکی ست
این همه قصه، زِ سودای گرفتاران است
ورنه از روز ازل، دام یکی و دانه یکی ست
راهِ هرکس، به فسونی زده آن شوخ، ار نه،
گریۀ نیمه شب و خندۀ مستانه یکی ست.
گر زِ من پرسی، از آن لطف که من میدانم
آشنا بر درِ این خانه و بیگانه یکی ست
هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند
بهرِ این یک-دو نفس، عاقل و دیوانه یکی ست
عشق، آتش بود و خانه خرابی دارد
پیشِ آتش، دلِ شمع و پرِ پروانه یکی ست
عماد خراسانی
در فرهنگ ایران، ویژگی جام جم، نیروی زایندۀ بینش، در هر انسانی است. «جم» بنِ هر انسان است. بروایتی، بنِ انسان سیمرغی و لایزال است. «سیمرغ» را میشود کشت، سوزاند و بر آن چیره شد.. ولی، گوهر سیمرغ، همچون رستاخیز همیشگی از خاکستر سیمرغ برمیخیزد. گفتارها و نوشتارها را میتوان دگرگونه کرد و از بین برد. ولی، «الفبا» را نمیتوان از بین برد.
اعراب که در آغاز یورش خود به سرزمین حاصلخیز و ثروتمند ایران، به غارت مراکز علمی و خانه و کتابخانه پرداختند، به وجود کتاب های زیادی برخوردند، ولی از محتوای آن ها، سردرنمیآوردند. کسی را به خیمه گاه خلیفۀ دوم، جانشین پیامبر اسلام فرستادند و پرسیدند که با اینهمه کتاب چکارکنیم؟ عمر، (خلیفۀ دوم) در پاسخ نوشت: «اگر در آن کتاب ها مطالبی برای راهنمایی ما هست، ما را باین راهنمایی نیازی نیست، چون راهنمای ما گفتار پیامبر است. پس ما نیازی به داشتن این کتاب ها نداریم. معدوم سازید که مایۀ کفر و ارتداد ما نشوند.
با این حکم، «عمر ابن الخطاب» خلیفۀ دوم و جانشین پیامبر اسلام، نخستین کتابسوزان اسلامی را پایه گذاری کرد. در طول چهارده سدۀ اسلامی در کشورهای مورد هجوم اعراب مسلمان، ملیون ها کتاب در آتش خشم نادانی سوزانده شده اند. در گلواژۀ فرهنگ ایرانی آمده است: از کسی که کتاب های زیادی میخواند، نترس! از کسی بترس که فقط یک کتاب میخواند.
بیا ای شیخ و از خُمخانۀ ما
شرابی خور که در کوثر نباشد
بشوی اوراق اگر همدرسِ مایی
که عِلمِ عشق در دفتر نباشد
شرابی بیخمارم بخش یا رب
که با وی هیچ دردِ سر نباشد حافظ
جام جهان بین جم، در ادبیات ایران، جانشینِ هر کتاب مقدس دینی است. هر انسانی در اندرون خود «در بُنِ خود» یک جام جم دارد. اگر در جام جم خود بنگرد، راه درست اندیشیدن، کردار درست و گفتار درست را مییابد.
تو چو آبِ زندگی، ما چو دانۀ زیرِ خاک
وقت آن، کز لطف خود با ما درآمیزی، شدست مولانا
در نگر ایرانی، رویدادها، رودخانه ای هستند که انسان باید در آن ها شناکند، تا با چگونگیِ روندِ رویدادها «آشنا» بشود و آن ها را «بشناسد». در فرهنگ ایران، «شناختن» و «آشنایی» همریشۀ با «شنا»کردن و شستشوکردن است. چون «شناختن»، روییدن مردم (مر+تخم)، با شناکردن در آب یا «نوشیدن آب» بوده است. در «فرهنگشهر»، انسان موجودی ست که حساسیت در ادراک و شناخت دارد.
مولانا میگوید:
گر ناز تو را به گفت، نارم
مهر تو درون سینه دارم
بیمهر تو گر گلی ببویم
در حال بسوز همچو خارم
ماننده ماهی ار خموشم
چون موج و چو بحر، بیقرارم
ای بر لب من نهاده مهری
می کَش تو بسوی خود مَهارم
مقصود تو چیست، من چه دانم
دانم که من اندر این قطارم
نشخوار غمت زنم چو اُشتر
چون اُشتر مست کف برآرم
هر چند نهان کنم، نگویم
در حضرت عشق آشکارم
ماننده دانه زیر خاکم
موقوف اشارت بهارم
تا بیدم خود زنم دمی خوش
تا بیسر خود سری بخارم
در جایی دیگر، مولانا میگوید:
حقیقت های نیک و بد، به شیر خفته میمانند
که عالم را زند برهم، چو دستی برنهی بر او مولانا
فرهنگ ایران در همۀ پدیده ها، به بُن، تخم و ریشۀ آن ها بها میدهد. باید تخم و بنِ هرچیزی را شناخت، تا بتوان گفت که آن را شناختم. وقتی تخم چیزی را داریم، میتوانیم به همۀ آن چیز برسیم. اگر انسان، تخم و بن هر بینشی را در خود داشته باشد، بسنده است اگر، آن تخم و بن را در زمین وجود خود، یعنی در تن خود که «آرمیتی» (بزبان اوستایی) نامیده میشود، بکارد، آن تخم میروید و میشکوفد و درختی پر شاخ و برگ و تنومند میشود. به انسان ها، باید تخم و بَرزِ بینش داد، تا آن را در هستیِ وجود خود بکارند.
آرمینی: فروتنی، پاکی، پارسایی و الهه اسفندماه و زمین، است. «آرمیتی»، در اساتیر، ایرانی، برابر با «اسپندارمذ»، یکی از نمادهای مادینۀآریایی و از ایزد بانوان است. او، در آسمان مینوی، نمایشگر مهر و بردباری و فروتنی و در گیتی، دختر اَهورامزدا، مادر زمین و فرشتۀ نگاهبان آن است.
میراث فرهنگی ایران، در والاترین جایگاهش به انسان و انسان بودن ارج میگذارد:
هنر نزد ایرانیان ست و بس
«ندارند» شیرژیان را به کس!
همه یکدلان اند یزدان شناس
به نیکی ندارند از بد هراس
پیشاپیش بهتر است به معنای فارسیِ برخی از واژه های این سرودۀ زیبای فردوسی اشاره کنم تا شاید آن بدفهمی (سوء تفاهم نادان) از این شعر فردوسی، از بین برود. شیر، همان «شرّ» است، حیوانی درنده و جان آزار است. این ریشۀ واژه، در زبانهای زندۀ ایرانی هم به شکلهای دیگری دیده میشود: «شِر یعنی شیر»، در زبان پارسی تاجیکی و زبان ترکی، «شِر» (شیر)، بلوچی و گورانی و زازا و ازبکی، پشتو و اردو و گیلکی و مازنی و آذری و ترکمنی هم وجوددارد.
این هنری که فقط نزد ایرانیان است، چیست و بچه معناست؟ این هنر بی نظیر، آنست که در فرهنگ ایرانی، شیرژیان را به کسی نمیشمارند (ندارند کس). «شیر»، در فرهنگ ایران، جزو «گرگ ساران» یعنی «در ندگان و جانوران جان آزار است، که نماد «اصل خشم»، یعنی «اصل قهر و خشونت و تجاوز و تهدید و کین ورزی و درندگی» است.
بهرام که جفت رام ( مادر زندگی و موسیقی و شناخت) و هردو باهم، «بن آفریننده جان ها» هستند، فقط به جانوران بی آزار، مانند اسب و شتر و گاو و …. تحول می یابد. بهمین سبب، رستم برعکس هراکلس یونانی که لباس شیر می پوشید، هرگز لباس شیر نپوشید، چون لباس شیر، نماد «اصل خشم = اصل ضد زندگی، درندگی و خشونت و تهدید و کین ورزی» بود، که برضد «اصل قداست جان و خرد» است.
بنیاد گذاران رُم ،روموس و رومولوس، در کودکی، از شیرِگرگ، پرورده میشوند. ایلیاد هومر که کتاب مقدس یونانیها بوده است با این عبارت شروع میشود که «ای زنخدا، خشم رابه سُرای». نام ترک و توران، در اصل به معنای «خشم= ازهم پاره کننده» است. نقوش برجسته نیایشگاه آتن، همه، صحنه های جنگ یعنی خشم است. نیایشگاههای آشور، پرازصحنه های خونخواری و خشم است.
یهوه درتورات همیشه درفوران خشم است. در گزارش یکی از جنگ های «حمورابی» میخوانیم که میگوید: «دشمن را شکست دادیم. همه را نابود کردیم. مزارع شان را آنچنان سوزاندیم که تا هفت سال نمی توانند محصول بکارند». این یک نشانِ کوچک از فوران خشم و بدذاتی است. که بگواهی تاریخ در نزد ایرانیان هیچگاه چنین نبوده است.
فرهنگ ایران (نه تاریخ ایران) درست برخردی استوار شده بود که در گوهرش ضدخشم، ضدشیر، ضد قهر و خشونت و تهدید بود و «خردبهمنی» نامیده میشد. این «بهمن» (وهومن=هومان) اصلی برای مدنیت و حکومت شمرده میشد. ما در فرهنگ و زبان غرب! واژۀ «هومن=انسان» را بودیعه سپرده ایم. تا بدانند که ما، همه، یکدلان هستیم و یزدان شناس و به نیکی نداریم از بد هراس!
از اینرو، این هنر، ضد خشم بودن و درندگی را بهاندادن، نزد ملل آنروزگار، بی نظیر و استثنائی بوده است. واژه هنر در زبان سانسکریت، ترکیبی از دو بخش «سو (هُ) » به معنی نیک و «نر یا نره» به معنای زن و مرد است. در زبان اوستایی «سین» تبدیل به «ها» شده و واژه “هونر” ایجاد شده است که در زبان پهلوی یا پارسی میانه بشکل امروزی «هنر» درآمده است این واژه بمعنای انسان کامل و فرزانه نیز است.
در ادبیات همروزگار اسلامزدۀ ایران این معنا دوباره دگرگون شده، و هنر به معنای کمال، فضیلت، فضل، تقوی بکاررفته است. که دارای بار معنایی همگانی و اسلامی نیز است. دو نمایندۀ اندیشۀ انسانی: فردوسی و مولانا باز بر سخن فرذوسی پای فشاری میکنند:
به دشمن نمایم هنر هرچه هست
ز مردی و پیروزی و زور دست فردوسی
چون غرض آمد هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی دیده شد مولانا جلاالدین رومی
من این سرودۀ فردوسی بزرگ را در یک سخنرانی جداگانه گسترده تر معنا خواهم کرد تا آنان که ضد ایران هستند، نتوانند ذهن جوانان پاک اندیش را با اغراض سودجویانۀ خود آلوده و انباشته سازند. در فرهنگ ایرانی، میراث فرهنگی و تاریخ دگرگشتِ میراث فرهنگی دو جُستار جدا از هم هستند. در میراث ما، یا در «آنچه از پیشینیان برای ما مانده»، و توده ای از رویدادها، شخصیتها و انگاره ها و نگاره ها، هستند، «فرهنگ» ما نیز هست. ولی، کل این تودۀ فراهم ریخته، فرهنگ ما نیست.
تا، ما تاریخ دگرگونگیِ این «تودۀ بجامانده از نیاکان» را کشف نکنیم، این تودۀ رویهم ریخته و درهم فرورفته، بنام «میراث یا سنت نیاکان»، باری سنگین بر «خرد» است که آن را از جنبش و نوآوری بازمیدارد.
فرهنگ ایران، نگارۀ ویژه ای از انسان آفریده است. ولی، هنگامی که، جامعهای، سده ها در یکجا فروماند، اندیشه های مالیخولیایی سنگواره شده، اگر دگرگون نشود، دچار بی تفاوتی می گردد. ولی، دگرگونی، بخودی خود، خوب نیست. چه بسا جوامعی که در گذر از دگرگونی، بدتر از بد شده اند. خوب شدن دگرگونی، بستگی به انگارۀ خوبی در اندیشه و روان اجتماع دارد، که هرچه جز آنست، را نپذیرد و به دگرگونی، با خواست برخواسته از خردش، راستا و سو بدهد.
عقل، با فرگشتِ اسلامی، حیلهگر است و مردم را مزوّر و ریاکار بارمیآورد، ولی خرد ایرانی راست کرداراست؟ پیشترها، دربارۀ عقل و معنای آن سخن گفته ام و نباید اینجا بازگویی کنم.
ولی به گفتار حافظ اشارتی دارم:
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری، همه تزویر میکنند حافظ
با آمدن مسلمانان به ایران، ایرانیان هم مزّور و ریاکار شدند. پیش از آن، موبدان زردشتی، معنای اصلی«وهومن یا بهمن» را در طولِ هزاره ها، سرکوب و تاریک ساخته و از اصالت انداخته بودند. از اینرو، فرق میان فرهنگ ایرانی با ادیان ابراهیمی، و همچنین با فرهنگ یونانی، از بین رفته بود و، این دگرگونی، فهمیده نشد چون، ایرانیان، فرهنگ سیاسی خود را از دست داده بودیم.
اینک، مسئلۀ «جدایی حکومت از دین» در فرهنگ ایران مطرح است که. نیاز به بسیج فرهنگ اصیل ایرانی دارد. بدون بیدار و زنده سازی و بسیج فرهنگ اصیل ایرانی، حل این مسئله در ایران شدنی نیست. فرهنگ اصیل ایران، بهیچروی، اینهمانی با الهیات زردشتی و تعریف دین در الهیات زردشتی و اسلامی ندارد. در زمان ساسانیان، کار انحصار دین به نفی آزادی اندیشه در برابرِ دین کشیده شد.
حکومت ساسانی، مروج دین زردشتی شمرده شد و آنان پیشینۀ آزادی دینی را در ایران، که هخامنشیان و اشکانیان برپایۀ فرهنگ ایران، استوارساخته بودند، از بین بردند.
قانون اساسی، در فرهنگ ایران باید براساس، خردِ بنیادیِ انسان ها تدوین شود. در فرهنگ ایران، قانون و حق و داد، «اساسی» بنیان مردمی دارد و آز «خرد بنیادی انسان» که همان «وهومن یا بهمن» باشد، پیدایش مییابد. بهمن، اصل و بنیاد و نهاد نهفته در انسان، همان بهمن، مینویی است. «وهومن» یا «هومن» اندیشه ای است که برپایۀ تجربه و آزماینش از «روییدن و زاییدن» پیدایش یافته است.
در فرهنگ ایرانی، اندازه، بمعنای «هماهنگی» بر ضد قدرت نیز میباشد. فرهنگ ایران قدرت را مشروط به اندازه میسازد. مشروطیت، هماهنگ بودن همۀ نیروهای اجتماع باهم است. اصل هماهنگی، استوار بر وجود «کثرت» و بر ضد تمرکز و انحصار قدرت، در یک جا و یک شخص است. در فرهنگ ایران، بهمن که اصل انسان و جهان است، گوهر اندازه یا هماهنگی ست.
فریدون فرخ، فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن! فریدون تویی
چرا در فرهنگ ایران «بینش شاد که همان خوش بینی» است، مستی و دیوانگی و سرخوشی و آبستنی خوانده میشود؟ مستی و سرخوشی، همان بینش شاد و خندان است.
از آنرو، پاکبازان را صفاها از «میِ لعل» است
که غیر از «راستی» نقشی درین گوهر نمیگنجد حافظ
مست، راست است و حقیقت در مستی پیدایش مییابد. این اندیشه، ریشۀ ژرف در فرهنگ ایران دارد و به هزارگونه، جمله بندی شده است. در زمان مستی، عقل محافظه کار مذهب ساخته، و کنترل کننده از کارمیافتد. در اندیشۀ فلسفی ایرانی، فرهیختگانی مانند ابوبکر محمد رازی، شیمیدان و فیلسوف ایرانی قدم به عرصۀ وجود گذاشتند و باغ اندیشۀ ایرانی را بارورتر کردند.
باورخردبنیاد زکریای رازی این بود که خدا «دادگر» است. بایستۀ این دادگری آنست که خدا، در آفرینش آدمیان، همگی را «برابر» بیافریند و یکی را بر دیگری برتری (ترجیح) ننهد. پیامبران خود را برگزیدگان خدا مینامند که برای آموزش و راهنمایی آدمیان برگزیده شده اند. درحالیکه، خدا را این توانایی هست که راه راست را به انسان، بشناساند وگرنه، پیامبران هریک دین خود را قبول دارند و از اینرو، آدمیان را رودرروی یکدیگر میگذارند و بین آنان جنگ و خونریزی راه می اندازند. تجربۀ تاریخی آدمیان اینست که پیروان پیامبران گوناگون خدا، باهم به نبرد می پردازند.
یکی دیگر از اندیشه های فیلسوفان فزهیختۀ ایرانی، نگرشِ ویژۀ آنان به خوشی (لذت) در زندگی است. زیرا آنان، انگیزۀ آفرینش از سوی آفریدگار، «خوشنودی» می دانند. بسیاری از باورمندا پژوهشگر دینی (متکلمان) بجای خوشی، واژۀ «سرخوشی» را بکارمیبرند و میگویند: «آفریدگار، از آفرینش جهان، انگیزۀ «سرخوشی» (التذاذ) داشته و برای ابراز این توانایی، به آفرینش جهان پرداخته است.
ابن سینا (پورسینا) فرهیختۀ دیگر ایرانی نیز در بخشی از کتابش که «اشارات» را ویژۀ آن کرده است، بر آنست که خدا از دریافت «رسایی = کمال» خود شاد میشود. (اشارات،= نمط هشتم. فی البهجه و السعادت)
در سنگنوشته های داریوش هخامنشی نیز به «شادی» بعنوان دادۀ آهورامزدا اشاره شده است. داریوش شاه می گوید: ستایش می کنیم آهورامزدا را که برای ما، «شادی» آفرید.
تهمت آخوندانه ای که موبدان زردشتی سودجوی به جمشید شاه زدند، درست نبود. جمشید ادعای خدایی نکرده، بلکه جمشید براین باور بود که جهان آفریدۀ «آهورا» ست. ولی، هر انسانی در وجود خود، «آهورا» و «اهریمن» را توامان دارد، اگر براه نکویی باشد و سه بنیان آهورایی: «اندیشۀ و گفتار و کردار نکویی» را داراباشد، آهورایی ست. اگر صفات اهریمنی: دزدی، دیگرکشی و خیانت و … ، برگزیند، اهریمن ِ وجودی خود را بکارمیگیرد و اهریمنی می شود.
جمشید (جم)، شاه استوره ای ایران، خدایی را که ذهن مالیخولیایی موبدان برای خود آفریده بودند، نمیپذیرفت. جمشید میگفت: اهریمن و شیطان ساختۀ ذهن دینمداران و شریک آنان برای توجیه کردار خودشان است. در فرهنگ ایران، هیچکس، حقانیت رهبری و پیشوایی و رسالت و نبوت و مظهریت از جانب خدا را ندارد. همۀ انسان ها باهم برابرهستند.
گرانیگاه فرهنگ ایران پیش از زردشت، «بهمن» یا «هومان» بود، باربد، نام لحنی (آهنگی) را که برای روز دوم ماه، که روز بهمن است، ساخته بود، «آیین جمشید» نامیده است. این بدان معناست که بهمن، آیین یا دین و یا اصل بینش جمشید بوده است و همۀ ضدیت موبدانِ زردشتی و تهمت زدن هایشان به جمشید، و توبه نامه سازی برای او، بخاطرِ سرباز زدن جمشید از پذیرفتن پیامبری از سوی آهورامزدا بود.
همه تحریف هایی که موبدان در اثر همین اختلاف اندیشه، در متون اوستا و پهلوی داده اند، برای گول زدن مردم (مؤمنان) و سودجویی از نادانی مردم بود که در دوران ساسانیان، به نقطۀ اوج خود رسید و موبدان، برای قبضه کردن حکومت دست به تضعیف پادشاهیِ ساسانی زدند و مردم عوام اسیر اندیشۀ موبدان، دروازه ها را بر روی اعراب بادیه نشین گشودند.
یکی از موبدانی که بر علیه پادشاهان ساسانی دست به مخالفت و شورش زده بود، موبدی ناراضی، بنام جعلی «سلمان فارسی» بود. جلال آل احمد در مقالۀ «عَرَبزدگی» مینویسد: «هنوز محمد پیامبری خود را اعلام نکرده بود، که سلمان فارسی، از شام، دوان دوان بسوی مکه شتافت و به محمد عرب، «لبیک» گفت و او را برای براندازیِ ساسانیان ترغیب کرد و تعلیم داد».
چو جمشید در زابلستان رسید
بشهر اندرون، روی رفتن ندید
کشیده سر شاخ، میوه بخاک
رسیده به چرخشت، میوه زِ تاک
گل از بادۀ ارغوانی به رشگ
چکان از هوا، مهرگانی سرشگ
رزان دید بسیار بر گردِ دشت
بر آن جویبار و رزان برگذشت
پاییز یا خزان، زمان «انگورچینی»، گردآوردیِ رز، بردن آن به چرخشت و لگدمال کردن و ساییدن (ساویدن) و صاف کردن افشرۀ انگور است. امروزه در اروپا برای چنین رویدادی جشن برپامیکنند و «نیمه شراب» (افشرۀ انگور تازه) را در میخانه ها، بنام شراب تازۀ سال میفروشند. این جشن ها، در ایران پنجهزار سال پیش نیز برگزارمیشده است. بر رویِ سفالهای آن دوران از «تپه های کاشان باستان» این نقش از بانوان در حال رکس گروهی وجود دارد.
اندیشۀ سه تا یکتایی (دیالکتیکی) و فرهنگ ایران بخش ۱ دسامبر ۲۰۲۵
رادیو ایرانی اتریش






